Thursday, February 10, 2005

سوال های احمقانه، که تنها خدا جوابشان را می داند

اخیرا به این چیزها فکر می کردم:

آیا قمر تایتان در همان وضعی است که زمین صد و چهل میلیارد سال پیش بود؟

آیا تایتان همان دنیای جدیدی است که ما از این به بعد رویمان را به سویش خواهیم گرداند؟ بعضی با ترس و بعضی با امید؟

آیا قرار است تایتان تبعیدگاهی برای مجرمان باشد، جایی که بشود ملت های نادان را به آنجا فرستاد و از شرشان خلاص شد، یا جایی که بتوان رهبران بی عقل را که بر نژاد بشر جنایت کرده اند به آن تبعید کرد؟

آیا می شود صنعت پرستان خفقان آور را به آنجا بفرستیم؟

شاید هم این کار خطرناک باشد، ممکن است در آینده آنها به زمین برگردند و ما را مجازات کنند.

شاید لازم باشد که با همراهی فرشتگان مجبور به مهاجرتی هفت ساله شویم و یک دیوار دفاعی قوی بسازیم.

در نزدیکی تایتان.

چه باید بکنیم تا چه آنجا و چه اینجا روی زمین، حتی یک ویروس تروآ هم به ما سرایت نکند؟

--کورینا


ترجمه از اصل انگلیسی توسط مهدی

دوئت: شارون و ابومازن

(در حالی که در دو گوشه صحنه ایستاده اند و گلبرگ های میخک قرمز از گونه هاشان بر زمین می افتد):

امروز خیلی خسته ام، با همه این دست دادن های بی پایان برای تک تک این عکاس ها و خبرنگاران.

اصلا فکر می کنم که کبود شده است. درد هم می کند. دستم را می گویم. از بس از دستهایم استفاده نکرده ام کاملا نرم و لطیف شده اند.

حالا واقعا منظورش این است، یا این هم بازی دیگری است که برای یک مسخره بازی دیگر زمان بیشتری به دست بیاورد؟

آیا من هم مانند رابین کشته خواهم شد؟

راستی اسم آن مصری که همه این ماجرا را شروع کرد چه بود؟ آهان، سادات. بله. او هم کشته شد. اصلا کار خوبی نبود. البته او هم پوست نرمی داشت.

همان طنز همیشگی: آنها رابین را نمی خواستند و آن شارونی را که خودشان می خواستند سر کار آوردند -همان شارونی که قبل از جریان ترور آن همه داغ و پرهیجان بود. حالا همه می توانند ببینند که طرف تنها به خاطر اینکه به جشن شام نوبل دعوت نشده بود آنهمه ناراحت بود.

آن کسی که اول می خندد خنده سر داد -ها ها ها. همان را می گویم که به مهمانی شام اجلاس شرم الشیخ دعوت نشده بود. شیمون پرز کوچولو. هیچ راهی نداشت. او را تنها در تل آویو با جایزه نوبلش جا گذاشتند. ها ها ها.

(رو به هم، دست ها باز):
"خب، برقصیم؟"

--کورینا


ترجمه از اصل انگلیسی توسط مهدی

Sunday, February 06, 2005

دو ملاقات با آریل شارون، که هر کدام از دیگری جالب تر بود

عنوانی طولانی برای داستانی کوتاه، بدون نتیجه گیری اخلاقی.

از آنجا که اسرائیل هرگز یک کشور پادشاهی نیست، عجیب نخواهد بود که گهگاه بعضی از شوالیه هایش را ببینیم. اما برای یک نویسنده اسرائیلی مثل من، ملاقات با شارون از ملاقات خانواده سلطنتی در انگلستان هم عجیب تر بود.

اما من کجا او را دیدم؟ در یک تظاهرات ضد جنگ؟ هرگز.

چگونه من با آریل شارون ملاقات کردم، قسمت اول

شب قبل از جشن "یوم کیپور" سال 1973، تعدادی از خویشاوندان ما از آمریکای جنوبی برای گشت و گذار به اسرائیل آمدند. باید بدانید که چند شب قبل، دایان، که آن زمان وزیر دفاع بود، اعلام کرده بود که "اسرائیل هیچگاه به این اندازه امن نبوده است!" (به همین دلیل است که ما اینهمه احساس امنیت می کنیم.)

در همان شب قبل از جشن -هنگامی که هوا هنوز به شکل غیر قابل تحملی گرم است- من و خانواده ام آماده می شدیم تا به استقبال خویشاوندان ثروتمندمان برویم. همه بهترین لباسهایمان را پوشیدیم، و آنچه من بر تن داشتم لباسی بلند بود با یقه دکولته.

در هتل هیلتون تل آویو به انتظار آسانسور ایستاده بودیم. صدای دینگ آسانسور و روشن شدن چراغ آن، رسیدن آسانسور را اعلام کرد، در باز شد، و آن که بیرون آمد کسی نبود جز آریل شارون. او واقعا هیکل بزرگی داشت و نمی شد ندیده اش گرفت!

به صورتش نگاهی کردم تا پس چهره اش را بخوانم. اما تنها چشمانش به سخن آمدند، البته به من نگاه نکردند، بلکه به اعماق یقه دکولته من فرو رفتند.

چگونه من با آریل شارون ملاقات کردم، قسمت دوم

چند سال بعد -به خاطر نمی آورم قبل از صبرا و شتیلا بود یا بعد از آن- چون که دیگر ثبت روزهای قدیم میان اینهمه اتفاق های جدید کاری بسیار سخت است.

ما به جشن "بار میتزوا"ی پسر یکی از همکارانم دعوت شده بودیم. "بار میتزوا" نام جشنی است که هنگام سیزده سالگی پسرها برگزار می شود و از نظر اهمیت، تنها جشن ازدواج بر آن برتری دارد. بنابراین، اگر این جشن متعلق به پسر یکی از همکارانتان باشد، بهتر است برای حفظ جانتان هم که شده در آن شرکت کنید!

اتفاقا این همکار من از اعضای کمیته مرکزی حزب بود. البته دو هزار نفر دیگر هم جزء این کمیته هستند، اما به هر حال همین ها هستند که رهبران را انتخاب می کنند.

اگر نگران زندگی سیاسی خود هستید، بهتر است که در جشن شرکت کنید. همین بود که کم کم این شایعه پخش شد که آریل شارون هم میان مهمانان خواهد بود.

من به بوفه رفتم و مقداری غذا برداشتم، و برگشتم تا به میز خودم بروم. باید برای یادآوری بگویم که من هنوز جوان و زیبا بودم و لباس دکولته ام هم زیبا بود.

بشقاب غذا در دستم بود و به سمت میزم می رفتم که ناگهان دوباره اتفاق افتاد! همان آریل شارون (که البته بسیار بر هیبتش افزوده شده بود) سر راهم سبز شد. مستقیم به صورتش نگاه کردم و دوباره چشمان کنجکاو او سخن گفتند.

او داشت با حرص و ولع به دستان من نگاه می کرد، به غذاهایی که در بشقابم گذاشته بودم.

بیهوده سعی می کنم که در مورد این سوال حیاتی حتی فکر هم نکنم: چه اتفاقی می افتاد اگر با آریل شارون در همان آسانسور هتل هیلتون با همان لباس ایستاده بودم، اما یک بشقاب پر از غذا در دستم بود. و یا اینکه چرا بعد از آنکه اینهمه مردان به یقه دکولته من چشم دوخته اند و بسیاری دیگر نیز به بشقاب غذایم خیره شده اند، اما این یکی بیش از همه در یادم مانده است.

گرسنگی، آری، گرسنگی نسبت به زن، غذا، قدرت و زمین. گرسنگی سیری ناپذیر هیچ چیزی را بیش از قلب یک زن نخواهد شکست.

--کورینا


ترجمه از اصل انگلیسی توسط مهدی

Google Groups Subscribe to TimeIn Tel-Aviv
Email:
Browse Archives at groups-beta.google.com