Thursday, February 10, 2005

دوئت: شارون و ابومازن

(در حالی که در دو گوشه صحنه ایستاده اند و گلبرگ های میخک قرمز از گونه هاشان بر زمین می افتد):

امروز خیلی خسته ام، با همه این دست دادن های بی پایان برای تک تک این عکاس ها و خبرنگاران.

اصلا فکر می کنم که کبود شده است. درد هم می کند. دستم را می گویم. از بس از دستهایم استفاده نکرده ام کاملا نرم و لطیف شده اند.

حالا واقعا منظورش این است، یا این هم بازی دیگری است که برای یک مسخره بازی دیگر زمان بیشتری به دست بیاورد؟

آیا من هم مانند رابین کشته خواهم شد؟

راستی اسم آن مصری که همه این ماجرا را شروع کرد چه بود؟ آهان، سادات. بله. او هم کشته شد. اصلا کار خوبی نبود. البته او هم پوست نرمی داشت.

همان طنز همیشگی: آنها رابین را نمی خواستند و آن شارونی را که خودشان می خواستند سر کار آوردند -همان شارونی که قبل از جریان ترور آن همه داغ و پرهیجان بود. حالا همه می توانند ببینند که طرف تنها به خاطر اینکه به جشن شام نوبل دعوت نشده بود آنهمه ناراحت بود.

آن کسی که اول می خندد خنده سر داد -ها ها ها. همان را می گویم که به مهمانی شام اجلاس شرم الشیخ دعوت نشده بود. شیمون پرز کوچولو. هیچ راهی نداشت. او را تنها در تل آویو با جایزه نوبلش جا گذاشتند. ها ها ها.

(رو به هم، دست ها باز):
"خب، برقصیم؟"

--کورینا


ترجمه از اصل انگلیسی توسط مهدی

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

Google Groups Subscribe to TimeIn Tel-Aviv
Email:
Browse Archives at groups-beta.google.com