Saturday, October 23, 2004

دیروز با عروس صحبت کردم. الفرید یلینک

در زبان عبری به کسی که جایزه ای دریافت کند داماد گفته می شود، و در مورد الفرید یلینک: عروس.

1.
تل آویو، 8 اکتبر 2004
الفرید. صدایش نزدیک به نظر می رسید. با صدایی که کمی غمگین بود گفت "دیدی کورینا، گفتم که می خواهم از کارهای عمومی بازنشسته شوم -و حالا این جایزه نوبل." گفتم "البته چندان هم خبر بدی نیست"، و او به نرمی خندید.

یک برکه، درختان کاج، یک صندلی راحتی در اتاق نشیمن، یک پیانوی بزرگ که او پشت آن نشست، زد و خواند:

glucklick ist wer vergibt, was doch nich zu andern ist

همه چیزهایی هستند که اکنون جلوی چشمم می آیند. انگار نه انگار که هشت سال از ملاقات ما در اتریش گذشته است.

2.
وین، 26 آگوست 1996
الفرید یلینک پیشنهاد کرد که در Cafe Museum ملاقات کنیم. پای تلفن نشانی های ظاهری یکدیگر را پرسیدیم، او گفت "من قدبلندم و مانند هر زن زیبای اتریشی دیگری موهایم را دو طرف سرم بسته ام."

من با ایوا، که یک روزنامه نگار بازنشسته است و یک دوست مشترک او را معرفی کرده بود منتظر ایستاده بودم. او تازه پا به پنجاه سالگی گذاشته بود و دائم می گفت "الان دیگر همه حالشان از شنیدن کلمه هولوکاست به هم می خورد."

3.
در ژانویه 1996 در لندن کتابی از الفرید یلینک پیدا کردم. چند ماه بعد در روز گرامیداشت هولوکاست، در یک مقاله ضد یهودی یک روزنامه اسرائیلی چنین خواندم که او، یا یکی از والدینش یهودی بوده اند. گویا حمله هایی نیز به او شده بود و از طرف ضد یهودی ها نیز تهدید شده بود، و او به این دلیل به آلمان مهاجرت کرده بود.

من به او نوشتم "تو الان در وین زندگی می کنی. امیدوارم داستان این حمله ها تنها یک خیال باشد."

او با یک پوستر جواب داد که روی آن تصویر یک ویولون نقش بسته بود، و روی آن نوشته شده بود:

Lieben Sie... Jelinek... oder Kunst und Kultur

که معنی آن این است "آیا شما طرفدار یلینک هستید...یا طرفدار فرهنگ و هنر؟"



من شگفت زده شده بودم. این یک ترور شخصیت بود. سازمان های فرهنگی و موسسات اتریشی این را به سکوت گذراندند و هیچ عکس العملی نشان ندادند.

4.
کافه بزرگ تقریبا پر شده بود و الفرید با خدمتکار صحبت می کرد تا ما را به سالن داخلی ببرد.

ما آنجا کنار یکی از میزهای چوبی و کنار پنجره نشستیم، اما الفرید که معمولا با صدایی قوی صحبت می کند تقریبا داشت به نجوا صحبت می کرد. بنابراین ما باز به درون خزیدیم تا از سروصدای خیابان فاصله بگیریم.

نیساعت بعد سر ساعت پنج، خدمتکار آمد و درهای چوبی را کاملا باز کرد.

الفرید به آرامی گفت "ساعت پنج این سالن را برای مشتریان باز می کنند." در وین، دستور دستور است.

او گفت "اینجا خیلی پر سروصداست، بیا به خانه من برویم."

5.
ما سوار مترو شدیم و به خانه او و مادرش که در حومه شهر است رفتیم. الفرید قبل از آنکه به مسافرتی برای دیدار دوستش در مونیخ برود، رفت و غذایی را که برای مادرش خریده بود در یخچال گذاشت. او مرا در یک اتاق نشیمن کوچک تنها گذاشت که فقط یک پیانوی بزرگ، یک صندلی شفاف، یک میز و یک پنجره سرتاسری در آن بود. این پنجره رو به یک باغ طبیعی و یک برکه باز می شد -البته این برکه از آن برکه های مصنوعی نبود، بلکه کاملا طبیعی بود و گیاهانی درون آن و در اطرافش رشد کرده بودند.

هیچ اتوبوسی، هیچ ماشینی در کار نبود. تنها صدای پرندگانی به گوش می رسید که در حال آماده شدن برای شام بودند. من به کنار برکه رفتم و در حالی که داشتم فکر می کردم، اشک در چشمانم حلقه زده بود. در چنین جایی انسان تنها می تواند شاد باشد.

6.
سگی که آنجا بود شروع به سروصدا کرد و چون من نگران بودم که مبادا سروصدایش صدای الفرید را که در حال ضبط کردنش بودم از بین ببرد، آن را چند بار به عقب راندم. عاقبت الفرید به آرامی گفت:

"آرام هلش بده چون که می افتد. پاهای عقبش چیزی ندارد که رویش بایستد؛ از تولد پاهایش به هم چسبیده اند. طفلک موجود بدبختی است."

7.
الفرید عمویی در دِنوِر کلرادو دارد که با او کار می کند. پدرش، آلبرت فالزنبرگ، خبرنگار و همکار هرتزل بود. هر دوی آنها برای روزنامه Neue Freie مطلب می نوشتند، و آنطور که الفرید برای من تعریف کرد، عمویش در نامه ای چنین نوشته بود:

"آن زمان در روسیه قتل عام یهودیان شروع شده بود و پدر گفت: تئو، من چیزهای وحشتناکی از رفتار قزاق ها با یهودیان می شنوم و می خوانم. به روسیه برو و ببین آیا چنین مطالبی حقیقت دارد؟"

هرتزل به آنجا رفت و آنچه دید بسیار بدتر بود، و آنگاه جنبش صهیونیزم را بنا نهاد. "پدرم جزء اولین اعضا بود."

9.
آلبرت فالزنبرگ در اولین روزی که اتریش توسط آلمان تسخیر شد به کمپ داشو فرستاده شد. کارگران مسیحی روزنامه اش او را لو داده بودند.

10.
الفرید گفت "داستان هرتزل در خانواده ما تبدیل به یک افسانه شده است. من فکر می کنم این داستان حقیقی باشد، بنابراین ما هم سهمی در بنیانگذاری جنبش صهیونیزم و در نتیجه کشور اسرائیل داریم."

11.
قبل از ملاقاتمان در حالی که از اسرائیل با او صحبت می کردم، با او درباره Noffey Haneffesh -چشم اندازهای روح- نام کتابی که در حال نوشتنش بودم نیز سخن گفتم.

آن زمان هیچ نمی دانستم که این کتاب مرا به کجاها خواهد برد.

در وین فقط مشغول گوش کردن بودم. هوا تاریک شده بود، در حالی که من مدام در حال ضبط بودم و نوارها را یکی پس از دیگری داخل ضبط صوت می گذاشتم. الفرید با صدایی آرام اما خسته گفت "سالهاست که اینقدر حرف نزده بودم."

هنگام خارج شدن از خانه، الفرید نشانه هایی را که روی یک در از زمان پدرش به جای مانده بود نشانم داد. در همانطور قفل نگاه داشته شده بود تا او هنگام پرسه زدن گم نشود.

حالا هم مانند قبل صدای آهنگین الفرید در گوشم می پیچد که مشغول خواندن بخشی از اپرتای فلدرماوس ساخته یوهان اشتراوس است. "آنهایی شادند که می توانند آنچه را که غیر قابل تغییر است فراموش کنند."

این آهنگ بسیار معروف است، و هر کسی آنرا برای خود زمزمه می کند. هر سال در شب سال نو تلویزیون این اپرتا را نشان می دهد، و حتی کودکان هم این آهنگ را می خوانند.

"این اتریش شاد شاد است،" این را آن زمان الفرید گفت.

12.
من به نزد ایوا برگشتم. او در اتاق کناری یک جفت طوطی پر سروصدا داشت، روی آنها را پوشاند و در را بست، اما هنوز صدای آنها مانند بوی غذای سوخته در فضا باقی مانده بود و روی فرش ها و سوفاهای گرانبها می نشست.

هنگامی که ایوا کنار اجاق ایستاده بود دائما تکرار می کرد "الان دیگر همه حالشان از شنیدن کلمه هولوکاست به هم می خورد. آخر این موضوع مال پنجاه سال پیش است! واقعا که کسل کننده است!"

--کورینا


ترجمه از اصل انگلیسی توسط مهدی

Saturday, October 16, 2004

تاریخ شمسی در بلاگر

آهای ایرانی های مقیم بلاگر! نمی دانم چند تا هستیم ولی باید فکری بکنیم برای اینکه بلاگر تاریخ شمسی ما ایرانی را هم جزء تاریخ های معتبر حساب کند. آخر خیلی احمقانه است که پایین نوشته من مثلا بنویسد:

Friday, October 01, 2004

کاری که باید بکنیم این است که آدرس ایمیل یکی از کله گنده هاشان را پیدا کنیم و آنقدر برایش نامه بفرستیم تا حالشان جا بیاید. کسی پایه هست؟ کسی تا حالا نامه فرستاده؟ لطفا همینجا کامنت بگذارید.

Google Groups Subscribe to TimeIn Tel-Aviv
Email:
Browse Archives at groups-beta.google.com